همسر شهید جلیل ملک پور میگفت یه روز
مهمان قرار بود بیاد خونمون جلیل هم شهید شده بود نمی دونستم بچه کوچکم رو
آروم کنم یا غذا درست کنم و بقیه کار ها اون روز علی هم خیلی بی تابی میکرد
اعصابم خورد شد بچه رو گذاشتم تو پذیرایی و خودم اومدم آشپز خونه گفتم
جلیل خودت گفتی کمکم میکنی بچه خودته خودت ارومش کن بعد گذشت یه مدت یاد
بچه افتادم دیدم صداش نمیاد صدتا فکر اومد تو ذهنم الان از گریه دق کرده
مرده و... خودمو سریع رسوندم دیدم داره میخنده تعجب کردم دیدم روش طرف
پنجره هست که بازه یه کبوتر سفید داشت با حرکاتش با علی بازی میکرد علی هم
از حرکات اون می خندید.خوب رفتم تمام کارهام رو انجام دادم اومدم دیدم هنوز
علی میخنده و کبوتر هم هست باهاش بازی میکنه بعد که اومدم پیش علی کبوتر
رفت به تمام کارهامم رسیدم رفتم جلوعکس جلیل و ازش تشکر کردم. پ.ن: بر گرفته از کتاب دیدار با ملائک(زندگی نامه و خاطرات شهید جلیل ملک پور) از گروه شهید ابراهیم هادی.تو صیه میکنم حتما این کتاب رو بخونید
دل نوشته: بی بی میدونم باز عهدم رو شکستم و باهاش دل تو رو هم شکستم ولی الحمدالله گدای رقیه هستم و اربابم حسینته میدونم منو می بخشی...
برچسبها: شهید جلیل ملک پور, خاطرات شهید ملک پور, کرامات شهدا, گروه شهید ابراهیم هادی, خاطرات همسران شهدا |